تبليغاتX
مانده ترين حرفهايم

مانده ترين حرفهايم

و اين است تمام دوست داشتنم !!

قلبم براي تو ، نفسم براي تو و تمام زنده بودنم .

عمرم را هم گر به پاي دوست داشتنت هدر دهم هيچم نبوده و نيست.

چه زيباست در برابرت به زانو در آيم و به گوشت نجواكنم كه قلبم ارزانيت اي شاهزاده تك سوار آرزوهايم كه جز با تو نمي توانم زنده بمانم.

اي پريزاد مهربان بر من گر عنايتي مي فرمود خداوندگار ابديت ، تا وسعت دوست داشتنم را بر رخ ديگران كشم به خداوندگار تو اي پريزاد سوگند كه تا ابد زنده مي ماندم تا خود نقل كنم داستان دوست داشتنم را و بر همه نامردمان آموزم رسم و آئين پرستش را .

مهربانا ، گر با من سر سازشي داشت اين دنيا به آسمان در بر گيرنده تو سوگند كه چه زيبا ميشد ماندنم در بر تو .

بانوي من ياد چشمان زيبايت هنوز در برابر چشمانم چه معصومانه نگاهم مي اندازد و باورم كن كه ديگر در برابر دنيا بدان گونه كم آورده ام كه فهمش در توان هيچ كس نيست.

معصوم من ،خود ميداني كه حتي گمان دوري از تورا به سر راه نمي دادم چه رسد به اينكه در آن قرار گيرم ولي اينكم را نگر كه در آن ، به ناگزير قرار گرفته ام و راه گريز از آن را چه ناجوانمردانه روزگار بر من بسته است.

نازنينم ، تو بگو كه چه كنم ؟

بر هر راهي كه مي روم تو همراهم هستي و در هر فكري تو هم فكرم كه اين خيال همدل و همراهي تو با من از من در نزد ديگران بيگانه اي ديوانه ساخته كه بيخود در پي دل خويش خيالي را به همراه دارد ولي آيا به گمان تو نيز اينچنين است؟؟؟مي دانم كه در گمان تو اينچنين نبوده و نخواهد بود.

به خداوندگارمان قسم كه بعد از تو دگر نوري ايامم را از تاريكي به در نبرده است و در توان هيچ آفتاب عالم سوزي نيست كه تاريكي را از آن بربايد.

به آتش سوگند كه بعد از تو ديگر موطني ندارم تا بدان دل بندم و لاجرم سرنوشتم شده سرزمينهاي بيگانه اي كه هر دم در آنان در انديشه سيرابي روح تشنه اي هستم كه هرگز اتفاق نيفتاد.

اگر راه گریزی از این دنیای فانی بود باور کن که خود صدای ناقوس کلیسای عمرم را می نواختم تا به گوش جهانیان رسد و بدانند که به سویت شتابان می آیم .

به دل بسپار که رد پای گریه هایت هنوز بر شانه هایم مانده و عطر نفسهایت توان ماندنم شده بعد از تو.

ولی چه می توان کرد وقتی حتی دیگر عکسهایت مرحم بر زخم دلم از رفتنت نمی شود ؟چه می توان کرد وقتی دل مالامال از گریستن است و بر لب باید به ناچار نقش تبسم بست؟چه می توان کرد وقتی به ناگزیر در شهری باید بمانم که تمامی آن را بعد از رفتنت غم گرفته؟

آه که دلتنگ شانه ای شدم برای حتی لحظه ای ناچیز آرامش یافتن, لبهایم دلتنگ خنده شده و قلبم دلتنگ هراسی سراسر از شوق و اشتیاق خواستن .

بودنت را با چشمانی باز و مالامال از اشتیاق دیدنت شکر گفتم و حال باید نبودت را با چشمانی بسته بر روی سیل اشک شکر گویم , که این است رسم روزگاری که کارش التماس شنیدن است و اجابت نکردن.

 

 آخر سرا:

۱-تاریکیهایم ماندگارند . برایتان آرزوی خوشبختی دارم.

+ نوشته شده در 88/08/17 توسط منحوس |


امشب دلم میخواهد از عشقت نگویم

هر دم دمادم نالم از هجرت , نگویم

از قصه مجنون و از فرهاد گویم

بر عشق آنان غبطه خور , فریاد گویم

شاید بیاید ارسلان از درد گوید

از درد دوری این دلم , حرفی نگوید

بر عشق من خندیده ای , هیچت نگویم

بر عشق تو بالم زخود فریاد گویم

درراه عشقت صد گره درراه دارم

هیچت نباشد عشق من در دل , چه گویم

در کار عشقت مانده ام حیران , زوصلت

گر باورش داری چنین عشقی , بگویم

از طعم تلخ هجر و از شیرینی وصل

از دم به دم نالیدن و صد زار گویم

خواهم تورا در بر کشم روزی به صد ناز

گر باورش داری چنین , صد راز  گویم

از هجر تو اندر شبم دریای اشک است

از این شب ظلمانیم هیچت نگویم

دریای اشکم شد نثار چشم مستت

از ناله  گویم یا که از دریا بگویم؟

دل گر به درگاهت نمیرد مرگ بر این دل

از مردنش نه , من ز امیدش بگویم

باور نداری مرگ دل در پیش چشمت

بنگر به شام تار من , از دل نگویم

از غم فراوان گفته ام از شادی اندک

گر خواهم  از شادی بگویم , من چه گویم؟

من گر ز عشقت دست شویم , پاک مُردم

گردل تو نسپاری به من , من از چه  گویم؟

من در تمام گفته هایم از تو گفتم

بنگر به این شام دلم , از شادی گویم؟

شادی ز قلبم رفته است , غم جای او شد

از او درون گفته هایم من چه گویم؟

خواهم شوی مهمان شام تار قلبم

شاید تو فهمیدی چرا از ناله  گویم

یکشب بیا از نامه های ارسلان خوان

گر او زشادی گفته است من هم بگویم

در عشق تو یک تیشه زن گشتم تو دانی

گر پای عشقم مانده ای , حرفت نگویم

یک کوه در پای دو چشمانم بلند است

اسمش بشاید عشق باد , من راست گویم

دل تیشه شد در پیش کوهی تا فلک قد

یک کوه از خاراست سنگ , از تیشه  گویم؟

مهرت دلم را همچو یک آبی روان کرد

بر دل ندیدی عشق را , من از چه گویم؟

مهمان دل گشتی بدون هیچ پرسش

دل را به قلبت ره ندادی, باز گویم؟

مهمان شدی بر دل هزاران منتش باد

گفتم که دل قربانیت , گفتی نگویم.

شادم تو کردی از ورود عشق پاکت

گر خواستم مهمان قلب تو شوم , گفتی نگویم.

گر شاد هستی هر کجا روز و شبت خوش

از درد دوری در دلم هیچت نگویم

گشتم پرستویی ز درگاهت مهاجر

مقصد بر این دل خاک شد, شادت بگویم!

 

آخر سرا:

۱- اینم تمام شعری که کمی از اون رو قبلا آپ کرده بودم.

۲- تاریکیهایم ماندگارند.برایتان آرزوی روشنائی دارم.

+ نوشته شده در 88/07/23 توسط منحوس |


امشب دلم میخواهد از عشقت نگویم .

هر دم دمادم نالم از هجرت , نگویم.

از قصه مجنون و از فرهاد گویم .

بر عشق آنان غبطه خور , فریاد گویم.

شاید بیاید ارسلان از درد گوید.

از درد دوری این دلم , حرفی نگوید.

بر عشق من خندیده ای , هیچت نگویم .

بر عشق تو بالم زخود فریاد گویم.

درراه عشقت صد گره درراه دارم .

هیچت نباشد عشق من در دل , چه گویم.

در کار عشقت مانده ام حیران , زوصلت .

گر باورش داری چنین عشقی , بگویم.

از طعم تلخ هجر و از شیرینی وصل .

از دم به دم نالیدن و صد زار گویم .

خواهم تورا در بر کشم روزی به صد ناز.

گر باورش داری چنین , صد راز گویم.

از هجر تو اندر شبم دریای اشک است .

از این شب ظلمانیم هیچت نگویم.

دریای اشکم شد نثار چشم مستت.

از ناله گویم یا که از دریا بگویم؟

 

آخر سرا:

1- شعر از خودم هست .

2- شعر چون طولانی بود فقط چند بیت ازش رو تو وبلاگ گذاشتم اگر خواستید مابقی رو بعدا آپ میکنم.

3- تاریکیهایم ماندگارند . برایتان آرزوی روشنائی دارم.

+ نوشته شده در 88/07/07 توسط منحوس |


آری تو همانی بودی که میشد در چشمانت زیبایی بی انتهای بهشت را به تماشا نشست و در سایه سار ابروانت به خواب ناز فرو رفت.

آری تو همانی بودی که در پهنه وسیع قلبت میشد بر تمامی غمها غلبه کرد و پا به پایت تمام بلندیها را فتح کرد و پرچم پیروزی را بر فراز آنها به احتزاز در آورد .

باید بگویم که تو همانی بودی که با تو همه بودم , همه

با تو بر غیر کارم نبود یا بهتر بگویم غیر را با من کاری نبود چرا که آتش حسادتشان آنچنان کورشان کرده بود که دیگرتوان فکر کردن به مرا در خود کشته بودند.

با تو سراپا عشق شدم و امید , بر پوچی فائق آمدم , بر نیستی و توان نبودن,, که باتو پر شدم از بودن و توان ماندن , ایستادن ، پایداری و مالامال از هوای خواستن.

با تو امید زیستنم بر تمامی ناامیدیهایم غالب بود و اصلا ناامیدی در زندگیم حرفی برای گفتن نداشت چرا كه مي شد تمام اميد را در نيم نگاهت خلاصه كرد.

با تو دل ميخواست باشد و بماند تا بر همه عظمت عشقت را بر رخ كشد ، ميخواست نفس كشد و فرياد زند ترانه دوست داشتن را.

 با تو توان رستنم بر هرچه كه نامش را ناگزير مي خوانند بيشتر بود ، در تمامي دوران اين من بودم كه پيروز بودم و گويا شكست جرات ديدار مرا با تو نداشت و از ما فراري بود.

چه زيبا بود ديدارت , كه در هر نگاهت دل ميخواست شاه بال عقابي را داشته باشد تا به اوج پرواز كند و چه دلنشين كه بي رنگي خون قلبم را با قرمزي لبهايت يكرنگ كردم تا نفسهايت بر آن ضربان دهد.

با تو امن ترين مكان براي آرامشم آلاچيق مژگانت بود كه هواي قلب پاکت بر آن نسيم بهشت را مي دميد.

با تو پریشانی افکار نبود تا بر من چیرگی سازد چرا که آرامش افکارم را در در آغوشت چه آسان می یافتم.

با تو چه تمسخرها که بر غم روا نداشتم بی پروا چرا که بر فکرم نبود که روزی غم را توان و قدرتی باشد که به سراغم آید.

با تودیگر حرف نگفته ای نداشتم که از دیگران مخفی نگاهش دارم ، َََکه همه حرفم عشق بود و عشق.

با تو خود را سوزاندم تا خاکسترم در هوای پاک رستن تو بر باد رود.

راستی با تو من نماز عشق را خواندم آنهم در سجده گاه معبودی که بر من عشق را ارزانی داشت.

 

آخر سرا:

1-    بر خاکت سوگند که دیگر رازمان را به کسی نخواهم گفت.

2-    تاريكيهايم ماندگارند ، برايتان آرزوي روشنائي دارم .

+ نوشته شده در 88/06/18 توسط منحوس |


بر من حق ده اگر ديوانه نامند مرا چرا كه ديوانه ات شدم آنهم در زماني كه بر هوشياري كامل خويش مي باليدم.

بر من حق ده اگر نمي توانم ديگري را در درون خويش راه دهم چرا كه وجودم را خواهش داشتن تو پر كرده و بر هيچ كس اجازه ورود نمي دهد.

حق ده اگر نمي خواهم تنهائي ناشي از دوريت را با وجود پوچ هيچ شخصي پر كنم.

حق ده اگر هنوز دوستت دارم و تا ابد دوستدارت مي مانم.

حق ده اگر روزگارم را سياه مي بينم چرا كه روشنائي ايامم تو بودي.

آي با توام كه با رفتنت روشنائي نيز از من گريزان شد ، با توام كه روزگارم را آتش هجرت شعله ور كرد و تا ابد در آن خواهم سوخت.

به خداوندگار آتش سوگند در آتشي كه مي سوزم به جان خريدارش هستم و از هزاران آبادي ديگران در درون ذهنم ارزشش بيشتر است.

بر من حق ده اگر حسادت ميكنم بر فرشتگان آسمان كه تو را نزد خويش دارند.

حق ده اگر لعنت كنم خاك را كه تو را در خويش دارد.

حق ده اگر آرزويم به كنار تو آمدن باشد وهمينم بس باشد كه پذيرش خاك را بهترين مي دانم.

حق ده اگر بر لبم مهر سكوت نهاده ام تا لب وانكند تا مبادا ديگران بر رفتنت از پيش من خندان شوند.

خداوندگار خاك بر من حقي ده اگر بنده اي از بندگانت را همچون بت در درون قلب خويش ستايش مي كنم و به يگانگيت سوگند كه خود مي داني كه او نيز در قلبم يگانه خواهد ماند و بر هيچ كس اجازت پا نهادن بر زمين قلبم را نخواهم داد.

به خداوندگار پاكي سوگند كه هنوز قسم دوست داشتنم بر تو پاك مانده و آن را بر هيچ كس نداده ام چرا كه تنها تو لايقش بودي نه غير چرا كه زندگيم را به تو باختم و قصد بازپسگيريش را هم ندارم.

بعد از رفتنت وجودم را به صلابه كشيدم تا تازيانه آدمكان بر روح و افكارم هيچ باشد تا مبادا جراحت تازيانه اي دست نوازش غيري را طلب كند.

شرم باد بر مردمان كه شرم كردم از وجودشان كه به هوائي پراكنده مي شود و بر آدمي حكم باطل مي سرايند.

 

آخر سرا:

1- اگر نيستي وانمود کن که هستي , هيچکس نمي تواند تفاوت بين اين دو را تشخيص دهد.

 

2- تاريكيهايم ماندگارند ، برايتان آرزوي روشنائي دارم.

+ نوشته شده در 88/06/02 توسط منحوس |


در بياباني گرفتارم كه هر لحظه ام را سراب پر مي كند و التيام دردهايم را تنها در خواب ميبينم .

چه شيرين است التيامشان حتي در خواب و چه دشوار كه در بيداري باز به سراغم مي آيند.

چه خوب بود اگر دردي نداشتم و به التيامش هيچم نبود؟

به كه چه زيبا ميشد اگر مي ماندي و وجود دردي را دورن خويش احساس نمي كردم.

چه دل انگيز ميشد باغ خاطرات با توبودنم كه هر روز بر پر باريش افزوده ميشد.تصور كن باغ خاطراتي سرسبز و ماندني ، روح انگيز و شادمان ، بي دغدغه از طوفان وگردباد ، سايه سار و مالامال از آرامش و صداي زيباي پرندگاني كه از سرسبزي باغ شادمانند و بي پروا صداي آوازشان فضا را مي شكافد ولي افسوس كه تنها تصوري است كه در ذهنم گاه آن را خدشه دار ميكند.

اينك بياباني نصيبم شده كه سرابش بر من اجازتي بر تصور باغ را نميدهد و تنها بايد نظاره گر حركت دانه هاي شني باشم كه بر سبكي خويش مي بالند و در باد جز رقصيدن چيز ديگري نمي دانند. مي بيني رقص برگان درختان سرسبز را آرزو داشتم و اينك نصيبم تماشاي رقص بي پايان دانه هاي شني شد كه بر تنهايئم گستاخانه تازيانه اي از روي اجبار مي زنند.

خداوندا رقص بي امان برگهاي درختان را مي خواستم .

مي داني اينجا شبها تنها زوزة گرگهايي آسمان شبش را نوازش مي دهد كه در فكر دريدنند و بس ، در فكر آزارند و ترس بر جان ديگران افكندن و در پي شكاري كه اگر نصيبشان شود او را بدرند .

خداوندا نمي خواهم بدست اينهمه گرگ دريده شوم .

در بياباني كه روزگار نصيبم گردانده اجازت رويش بر هيچ گياهي نيست و اگر ندانسته گياهي خواست با اشك چشمي رويش كند حكمش آوارگي است و بر باد اجازت اين را داده اند كه اورا از ريشه در آورد و بهمراه خويش تا آخرت در بيابان سرگردانش كند.

خداوندا بر هستي ناگزيرم در اين بيابان برهوت مهر ايستاندن نواز.

در اينجا روزها و شبها تك رنگند و گويا در باطن فرقي باهم ندارند ، در روز ترس از مار و عقربي كه به كينه و نفرت ديگران مي مانند آزارم ميدهند و شبها زوزة گرگها بر آن بيرحمانه آرامش را صلب مي كند، آرامشي كه خيال با تو بودن ارزانيم مي كند ولي چه آرامشي كه آن هم سرابي است همچون سراب آب در روزهاي بيابان كه هر چه پيشتر مي دوي با آن نخواهي رسيد و تنها بر تشنگيم مي افزايد ، تشنگي تو را داشتن ، با تو بودن و آغوشت را بوئيدن كه هيچگاه از آن سيراب نخواهم شد.

در اينجا تنها انتظاري كه قدرتمند است و ديگر انتظارها را به سياه چال كشانده ، انتظار مرگ است و تباهي.در اينجا نافرجامي موج ميزند و بر هر لحظه حكم فرمائي مي كند كه در انديشه اش از اين حكومت ظلمش بر خود مي بالد.

خداوندا انتظار نافرجامي را بر قلبم نمي خواستم.

اينجا ترس است و وحشت ، ظلمت است و سياهي ، اندوه و ماتم ، فرار و فرار ، همه جا يكرنگ و بي معنا و گويا زندگي ديريست مرده است.

 

آخر سرا:

1 - بي دانه و بي آب و زفردا خالي ، بر هيچ چگونه اينچنين ميبالي؟

 

2 شايد از اين به بعد دیگر نگارش. . . !!!!!!!؟؟؟؟؟

 

3 تاريكيهايم ماندگارند ، برايتان آرزوي روشنائي دارم.

+ نوشته شده در 88/05/18 توسط منحوس |


بر تنهائيم آنگونه خيال رسوائي مي تازد كه گمانم نمي برد كه گمانتان بدان رسد.

آه كه در اين روزها هر چند كه ميدانم نيستي و نمي آيي ولي باز آنگونه التماس بر ماندنت بر درگاه باريتعالي مي كنم كه گويا در كنارم هستي و وجودت را مي بويم.

هنوز عطر نفسهايت به مشامم مي رسد و چه مشتاقانه من به اين عطر نفسهاي تو محتاج تر از هر روزم.

روزگارم را ببين!!! آنچنان اسير ابران بهار گشته ام كه خاطراتم همه غرق گشته اند.

پيشتر ها گمانم به اين نمي رسيد كه آنگونه روزگار تحقيرم كند كه گمانم نگنجد و حالم را نگر كه ديگر واژه تحقير معنايي برايم ندارد.

گمانم به آن نمي رسيد كه تنها سهمم از روزگار غم و غصه باشه كه شد؟

گمانم به آن نمي رسيد كه دنيايم را آنگونه ويران ببينم كه توان آبادانيش نباشد كه ديدم؟

گمانم به اين نمي رسيد كه افسوس بر ايامم ريشه افكند كه افكند؟

روزگارا با توام كه اينگونه به اندوه نشانديم ،،

از شام تارم هيچ شكوه اي ندارم ، از ايامي كه برايم ساختي چيزي نمي گويم،از ميزباني يك عمر غم و غصه ناله نمي سرايم و ديگر تو را به بد نامي نخواهم خواند اي بد نام.

گوش كن با من آنچنان بد كرده اي كه دل مي خواهد با دو سه خطي در پيش چشمان همه به زانو در آورمت اي پير گشته از نا فرجامي بر دلها خواندن.

آنچنان دل از تو نفرت دارد كه ديگر نمي خواهد حتي اندك ثانيه اي بر آن ماندگار باشم كه لعنت بر تو كه اگر جز اين مي ساختي با من دنيايم رنگ روشني داشت.

لعنت بر تو كه در روزي روشن بر تاريكي آنگونه فرا خوانديم كه آرزويي محال شد توان رؤيت روشنائي.

چه معنا دارد كه چشمها ببينند ، پاها توان حركت داشته باشند و لبها جرات سرائيدن وقتي كه دل را به گورستاني چال كردي تا مبادا طعم زنده ماندن را بخواهد آروز كند.

روزگارا روزگارت خوش باشد كه هر چه مي انديشم نمي توانم بر تو نيز نفريني روا دارم ، توئي كه دلم را به يغما بردي و او را كشتي !!!!!!توئي كه به فرجام نرسيده بر من حكم بازنده دادي و باور كن كه برنده بودم اگر از من نمي ربوديش. توئي كه مرا به كفر واداشتي و هر چند آرامش خاك را طلبيدن تنها راه رسيدن است كه باقي گذاشتي.

در تنهائي گاه به اين مي انديشم كه آيا بر روزگار لطمه اي مي ساختم گر سرنوشتم به گونه ديگري رقم مي خورد؟؟

آيا بر روزگار لطمه اي بود گر تنها يادگارم از اوچيزي جز غم و غصه باشد؟؟؟

آهاي روزگار با توام كه اينگونه با من ناسازي كردي و حال هر چه خوبي كني جبرانش در توانت نيست و به يزدانم قسم كه در توانت  نيست.

با توام كه ربودي از من عمرم را ، فكرم را و زندگيم را و بر پاكي ذات مقدس يزدانم قسم بر تو بخشايش حرام است.

 تنهایی قدم زدن

آخر سرا:

1 از بعد از رفتنت هنوز تنهائي قدم مي زنم تا مبادا طعم قدم زدن با تو را از ذهنم بربايند.

 

 2 -"بگو برهنه به خاكم كنند

سرا پا برهنه

بدان گونه كه عشق را نماز مي بريم ;-

كه بي شايبه حجابي

با خاك

عاشقانه

د رآميختن مي خواهم"

احمد شاملو

 

3 تاريكيهايم ماندگارند ، برايتان آرزوي روشنائي دارم.                                      

+ نوشته شده در 88/05/01 توسط منحوس |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

حق با شماست
من هيچگاه پس از مرگم
جرئت نكرده ام كه در آئينه بنگرم
و آنقدر مرده ام
كه هيچ چيز مرگ مرا ديگر
ثابت نمي كند
"فروغ فرخزاد"


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

آبان 1388

مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387


آرشیو موضوعی

بوی تعفن گرفته هام
خيلي داغي داره

نویسندگان

منحوس
هستی


پیوندها

Puzzle
دختري با چتري سوراخ
دل نوشته هاي من
توهم فانتزي
a girl
وروجك
دختر شب
الهه شب و امیر
خزان آرزو
دهكده ي كوچك من
پاک نویسی از چرک نویس های من
جير جيرک خانوم
دخترخاكستري
ورود ممنوع
آرزو
جودی و باباش(دختری از ابهر)
رؤياي مهتاب
دست نوشته های دل
کلبه درویشی
فانوس
سنگ صبور
پریناز عشق
کفشدوزک
یلدایی ترین
مترسك
دراوج تنهائی
راز عشق
محمد پوریعقوبی(ZENDEGI)
نیلوفرانه بودن سخته
***سکوت***
وارش
عرض رودخانه را طی کن
خط خورده
دوست خوبم سینا
کدهای جدید آهنگ
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin


>
مركز آموزش ايرانيان Locations of visitors to this page

جدیدترین کد آهنگ